دلم اونقدر تنگه که نگو...بهترین هدیه خدا خانواده و دوستانه.
هردوشونو یه جا ندارم.دلم براتون تنگ شده.شما ها چطور؟
از این کشتن از این مردن از این درد از ان که اعتمادم سلب میکرد
ازاین رنگ غم و رنگ سیاهی از ان دشنام و باتوم سپاهی
از این اوضاع میهن کست ناجور از ان دکتر که دارد هاله نور
از ان رهبر که میدان داداو را در ان میدان جوان جان داد او را
ازان تیری که برقلبش نشان شد از ان خونی که از فرقش روان شد
سفر کردم به ایران جان بگیرم برای درد دلتنگی خود درمان بگیرم
ندانستم که میهن تخت سلطانی این ویرانگران است
ندانستم که بازار محبتهاو بخششها گران است
من اندوهم نباشدگر مرا خاشاک خواند
مرا از جنس نامرغوب و مشتی خاک داند
من اندوهم ز ظلمیست که او با خواهرم کرد
مرا مرگ ندا ناباورم کرد...
زمانی میرسد ازادیم را باز گیرم
زمانی که بیابند اعتماد چشمان خیرم
زمانی که صداقت و محبت هست مقصود
زمانی که نگوییم سید خوانندمحمود
زمانی میرسد دلها بخندند
و حرفای فریبانه بگندند
و من هرجا حقیقت را بجویم
و ازادانه رای خود بگویم...
به تو میگم دوست عزیز...تو مثل من نباش. تو خودت قشنگی... خودت باش.هر وقت دوست داری بخند. هر وقت دلت خواست گریه کن...هر وقت خواستی برو هر وقتم خواستی بیا.
تو خودت باش و بدان همان جه زیباست
نه مثه ایینه باش که تصویر همه بجز خودش در ان هویداست
من مثه ایینه ام...من خودم گم شده ام
تو به من بنگر و خود باش عزیز از درونت خویشت... از نمایت نگریز
من من گم شده ام من توهم شده ام
من من پیدا نیست گشته ام اینجا نیست...
من تمامیت و جوهر...نفس عماره و برتر
هر چه تو نامی اش همه را گم کردم....به خودم بد کردم
خوشا به حالت ای که ایرانی چه خوش و خرم چه شادمانی
در شهر ما نیست جز قسط و پیمنت دلم گرفته از مرگج و رنت
دلم گرفته از این جدایی هواتو دارم وطن کجایی؟
ای کاش من هم جای تو بودم در راه ایران پر می گشودم
ای مام میهن تو هستی درمان دلتنگتم من ای دود پیکان
اینجا اسیرم ویلان و ویران دربندتم من ای شهر تهران
یادش بخیر باد شبهای دربند یاد خلیج و کوه دماوند
بوی شب عید خونه تکانی اجیل شیرینی در میهمانی
پر ازدحام است میدان تجریش من گرچه تنهام با خلوت خویش
من در خیالم تاکسی سوارم در راه تهران سوی نگارم
تاکسی کجایی؟میری کریم خان؟ فرقی نداره... هر جای ایران
دارم هوای بازار گیلان ماهی سفیدو ماهی شیلان
نان سنگک داغ در نانوایی اخ راست گفتی دارد صفایی
اب میوه هایش هم تکدانه تک بود گویی در خاورمیانه
اب طالبی و معجون مخلوط هر چه میخوردیم بازهم کم بود
کالباس هایدا ویدا بهاران به مزه میداد در جمع یاران
اخ یاد ایران ان کوچه هایش یاد دست انداز و چاله هایش
یاد صدا و بوقای ماشین تاکسی سواری هرجا که جاشین
بوی گل یاس سوسن گلایل یا جاده های پر پیچ امل
یاد خزر و شبهای چالوس اری خدایا وصفش چه مطبوس
ذهن من ایستاد تاکسی نگهدار اری سر امد اوقات دیدار
چشمم گشودم در غربتم من دلتنگ ایران در حسرتم من
پاینده باشی ایران جاوید نوروز مبارک ای شیر و خورشید
تقدیم به همه کسانی که هر سال عید دلشون مثل دل من درایراته نوروزتان مبارک
پگاه
من بی می ناب زيستن نـتـوانم
بی باده کشید بار تن نـتـوانم
من بنده آن دمم که ســاقی گـوید
يک جام دگر بگیر و من نتوانم


گر مثال نور بر او برتابی دو برابر گردد انعکاس گویی ان تکرار نیک و بد ماست
ایینه صادق ترین شئ جهان خود مثال زندگیست زندگی ایینه ایست
هر چه تو خوب کنی او نشان داده و بر میگرداند گر پلیدی و ریا بشود همیارت
به تو برمیگردد...
نتوان ایینه را بشکستن که هزاران تکه همه تصویر تو باشد به کنار
بشکنی ایینه را که فراموش کنی نفس پلید می شود ان یه تصویر پلید صد هزاران تکرار
خوب باش خوب بمان خوب بمیر .....
هر چه تصویر در ان پیدا شد ماندگار است چنان تا ابد...مرگ...جهان...
بهراس ای ادم زندگی ایینه است میکند رسوایت نرسد گوش جهان ناله ات اوایت
هر چه در ان کردی...هر چه از نیک سرشتی و بدی.. هر چه از ظلم ستم نابلدی...
هر چه بودی...از طبیعت طینت....از سرشت و سیرت..... همه در ایینه است بنگر تصویرت
بنگر تصویرت
بازم حس می کنم هستم بازم حس می کنم زندم
تو که در باورم باشی همیشه یاورم باشی
من این ارزو را دارم که تو دورو برم باشی
همینکه بی تو می گریم همینکه بی تو می میرم
می خوام اینو بدونی تو که بی تو از خودم سیرم
همینکه غصه های من کنار خنده هایت مرد
مثه رویا نبود انگار مرا با خود به فردا برد
من این فردارو با عشقت سپیدو ساده می سازم
بدون این رو که با مهرت دیگه هرگز نمی بازم
تویی روح و روان من تویی همدل تویی یاور
نباشم هرگز از رویت جدا ای نازنین همسر
تولدت مبارک
اراده مان استوارو عشقمان پابرحا
خخخخخخخخدددددداااااایا ما راضیم به رضای تو...

دل در این ناباوری ها جان سپرد عشق از بی اعتمادی زود مرد
راست میگفتی که انسان مردنیست روشن روحش دگر ایینه نیست
راست پرسیدی عطوفتها کجاست؟ تیرگی در قلب انسان از چراست؟
سبز ماندی و کسی د رکت نکرد همره راهت نشد حرکت نکرد
یار ماندی و کسی یاور نخواست سطر اول را که خواند اخر نخواست...
توی این شهر غریب غربت و بی کسی اش زده است دستبندم
من به خود می خندم به خود تنهایم به خود دربندم
که چطور...
خانه و کوچه و تهران و پدر همه را بوسیدم و ز ان دل کندم
من تنها زده اینجا ..امروز
نه...نه فقط یک امروز
من تنها زده هرجا ... هر روز به تو فکر میکنم وخانه ودوست
و هر انچه که هنوز...جای دارد در پی و در رگ و پوست.

یه شبه سرده زمستون وقتی برف رو پشت بوم بود
وقتی که خدا تو رو داد ولوله تو اسمون بود
سردیه دی همه انگار جاشو داد به سبز چشمات
اومدی سیاهی گم شد تو سفیدیه دو دستات
می دونست از اسمونی اونی که اسمتو بت داد
پر زدی با هر دو بالت مثه یه پرنده ازاد
صورتت همچو عروسک مثه برف پاکو سفید بود
کاره این باره خدا هم مرحبا صدافرین بود
تو شدی همبازیه من همزبون با کودکی هام
شدی شاهزاده قصه توی شهر عروسکهام
اومدی و موندن تو خودش از لطف خدا بود
یه اتاق پر از عروسک خونه بازیه ما بود
قد کشیدیم هردو با هم زیره یک سقف و یه خونه
جای همبازی شدیم ما محرم راز شبونه
خاطره مثل یه قصه موند توی عمق نگامون
حالا دوریم ولی انگار با همه دل دوتامون
می بینی که دی و مرداد چه قدر فاصله دارن
سرنوشت با ما همین کرد نمی خواست باشی کنارم
حالا من اینور دنیا عکساتو تو قاب میذارم
یادتو با همه جونم تو دلم نگه میدارم
دوباره ماه دی اومد منم و یادت و دوری
چه کنم چاره ندارم غیر حسرت و صبوری
نکنه این فاصله ها یادمو ازت بگیره
نکنه که مهرو دوستی توی قلب ما بمیره
نه بابا خون من و تو یکیه توی رگامون
نمیشه هرگز فراموش یادمون توی دلامون
نه زمستون دیگه سرده و نه شب برام سیاهه
وقتی گرمای وجودت بهترینو تکیه گاهه
دعای هر شب و روزم شادیته عزیزترینم
برسی به هر چی می خوای اینه حرف اخرینم